

|
+ نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت
19:44 |
تقديم به همه فرزندان شهداء علي الخصوص فرزندان شهداي مفقود الاثر که حتي يک پلاک هم از پدرشان ندارند.
عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...»، پدر نبود اي کاش در جهان ره و رسم سفر نبود گفتند: رفته گل ... نه!... گلي گم... دلش گرفت يعني که از اجازه ي بابا خبر نبود هجده بهار منتظرش بود و برنگشت آن فصل هاي سرد که بي دردسر نبود اي کاش نامه يا خبري، عطر چفيه اي روياي دخترانه ي او بيشتر نبود عکس پدر، مقابل آينه، شمعدان آن روز دور سُفره، جز چشمِ تر نبود عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...» دلش شکست يعني به قاب عکس اميدي ديگر نبود او گفت: با اجازه ي بابا... بله... بله... مردي که غير آيينه اي شعله ور نبود!
التماس دعا + نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت
16:0 |
شروع می کنم به از تو نوشتن کاغذ مست می گردد قلم به رقص در می آید.نمی دانم چرا هر وقت می خواهم از تو چیزی بر روی کاغذ بیاورم و از تو بنویسم وجودم،قلمم،کاغذم همه وهمه به وجد می آییم.عزیزم!تمام دیشب در خیالت گریستم هنوز پاییز چشمانت را روی شاخه های سرد انتظار جستجو می کنم نمی دانی چقدر محتاج توام.هنوز کاغذهایم به شوق نگاهت رنگ کاهی را پس می زند وتمام شب وتمام ثانیه ها،یکی یکی می گذرند وبه اشک هایم به دریاها روان می شوند کاش برگردی زود،کوچه بی تو دل تنگی دارد کاش برگردی زود و می دیدی که چه حالی دارد ببینی که هنوز حلقه زرد خورشید داغ تنهایی من را دارد کاش زود برمی گشتی تا قاب عکس روی دیوار تهی از چهره تو نباشد وتمام صفحات دفترم از حرف ونگاه واسم تو پر شود کاش زود بر می گشتی.تو اگر برگردی من تمام شاخه های گل یاس را با تمام احساس تقدیمت می کنم.![]()
+ نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
2:37 |
همدم وهمراز هميشگي ام!كاش بهار را به دلم راه مي دادي ودريچه قلبم را به روي شكوفه اهي بهاري مي گشودي ومانع تركيدن بغضم مي شدي كاش غم را از نگاهم مي خواندي و از تبسم تلخ لبهايم راز دروني ام را بر ملا مي ساختي.اي كاش همچون گذشته شانه هايت مرهم هق هق گريه هاي بي پايانم بود وسينه پاكت صندوقچه رازهاي درونم اي كاش چادر شب دوباره بر شهر گسترده مي شد و خواب همه چشم ها را بر مي گذاشت تا هيچ كس شاهد گريه هاي من بر شانه هاي تو نباشد
+ نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
2:30 |
چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم . سلام امیدوارم همه ی شما خوب باشیدوبابت همه ی نظرات شما ممنونم می خواستم یک سوال از شما بپرسم یک عاشق وقتی عشقش اشتباه می کنه می تونه انو ببخشه یا نه؟ + نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
2:29 |
تو را در دل دل را در موقع تپيدن وتپيدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر وبستر را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هايش زندگي را به خاطر زيبايي اش و زيباييش را به خاطر تو دوست دارم من دنيا را به خاطر خدايش خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
+ نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
2:28 |
هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری
چرا که تو را دوست دارم دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم نه تو از عشق من دست میکشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
بازگشتت خواهم ماند
+ نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
2:26 |
او ن که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بیقرارم خیال میکردم پیشم میمونه ترانه ی عشق واسم میخونه خیال میکردم یه همزبونه نمیدونستم نامهربونه با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم میسوزم فکروخیالش همش باهامه هرجا که میرم جلو چشامه...جلو چشامه دلم میخوادتا دووم بیارم رو درد دوریش مرحم بذارم اما نمیشه راهی ندارم نمیتونم من طاقت بیارم نمیتونم من طاقت بیارم
گفتم نرو پرپر میشم ، گفتی می خوام رها باشم گفتم آخه عاشق شدم ، گفتی می خوام تنها باشم گفتم دلم ، گفتی بسوز ، گفتم یه عمری باز هنوز؟ گفتم آخه داغون میشم ، گفتی به من خوش میگذره گفتم بیا چشمام به توست ، گفتی آخه کی میخره؟ گفتم منو جنس می بینی ، گفتی آره بی قیمتی گفتم یه روز کسی بودم ، با من نکن بی حرمتی + نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
2:25 |
كاش در كنارم بودي, كاش مي توانستم تو را در آغوش يگيرم ونوازش كنم... كاش مي توانستم دستانت را بگيرم و با تو به اوج خوشبختي بروم...كاش مي توانستم بوسه اي بر گونه مهربانت بزنم...اي كاش, كاش, كاش...دلم بدجوري هواي تو را كرده عزيزم...اي بهترينم...باورم نمي شود فاصله ها اينچين بين ما غوغا بپا مي كنندودرياي غم ودلتنگي در قلبم طوفان بپا كندوامواج تنهايي مثل خنجر در قلبم بنشيند...واي كاش در كنارم بودي...كاش بودي ودلم را از اميد وآرزوهاي انباشته خالي مي كردي...باورم نمي شود,سخت است باور كردنش, با نبودنت در كنارم گويادر اين دنيا تنهاي تنهاييم...بي كس...بي نفس, كاش در كنارم بودي...آنگاه هيچ آرزويي از خداي خويش نداشتم...سخت است ولي بايد نشست در گوشه اي وگريست وانتظار كشيد تا به سوي من بيايي واي كاش تو در كنارم بودي, باورم نمي شود كه قصد رفتن كرده اي وبار سفر را بسته اي, دلم بدجوري براي تو تنگ است..../
+ نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
2:24 |
کاش گذشتن از بعضی چیزا به آسونی گفتنش باشه
+ نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
2:23 |
آنگاه که نگاهت را به سوی چشم هایم با معجزه ی عشق چرخاندی ، من صید عشق تو گشتم و در دام عاشقی به جای دست و پا زدن آرام به صدای قلبم گوش دادم .
مهربانم ! نگاهت پلک های مرا از حرکت باز ایستاد و ضربان قلبم از یکنواخت زدن نجات داد و تو در وجود من جایگاه عظیمی همچون شاهزاده بر تخت فرمانروایی پیدا کردی و بر بلندای خانه قلبم نشستی و من همچون سربازی سر به سجده ی عشق تو بودم و حال از تو فرمان می گیرم .
ای مهربانم ! آغوش گرمت سردی تن رنجورم را خنثی می کند و هنگامی که با عشق بر گیسوانم دست می کشی و با برق نگاهت دلم را ناز می کنی من عطش عشق تو را در درونم دو چندان می بینم و شوق دیدارت مرا امید زنده بودن می دهد و من آسوده ، که در این دنیای بزرگ قلبی به یاد من در جسمی پر از عاطفه می تپد .
عزیز جان ! تمام وجودم به رهت وجودی نا قابل است در برابر عظمت تو .
ای تکیه گاه آرامش بخش ! دوست دارم سر بر پنجره قلبت کوبم و تو با مهربانی در به رویم باز و عشق مرا پذیرا باشی . دوست دارم دست در آستانت و سر به شانه ات نهم تا لذت عاشقی را حس کنم ، نازنین SAN !من هر کجا باشم فقط گرمی آغوش تو را خواهانم + نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
2:22 |
نمی دانم چگونه به تو بگویم دوستت دارم نه از آن دوست داشتن ها که همیشه به هم می گوییم نه دوست داشتنی دیگری با اینکه این نامه را برای تو می نویسم اما باز هم ترسی مبهم وجودم را به تسخیر خود در آورده است نمی دانم از گفتن حرف های دلم می ترسم از عکس العمل تو که همه ی زندگی من را مثل کف دستت می دانی می ترسم می ترسم که وقتی فهمیدی بروی و مرا برای همیشه تنها بگذاری تو برای من اینهمه مدت فقط یک دوست بودی دوستي که با او حرف میزدم برایش درد دل می کردم برایش می خندیدم می گریستم و بدون هیچ ترسی و با اطمینان کامل حرفهای دلم را برایش باز گو می کردم تو برایم دوستي بودی که همیشه فقط باید از دور به تو نگاه می کردم و با تو حرف می زدم و درد دل می کردم هیچ گاه نشد که گرمی دستهایت را در دستهایم احساس کنم تو همیشه از من دور بودی و بالای سرم بودی و مراقبم بودی همدم هم آشنا هم غریبه همیشه سنگ صبورم بودی همیشه از نبودنت می هراسیدم می خواهم بگویم دوستت دارم می خواهم بگویم که به تو نیاز دارم نمی دانم اصلا این خواسته عملی می شود یا نه اما دوست دارم تو را تا همیشه برای خودم داشته باشم با اینکه این نامه را برای تو می نویسم اما امیدوارم که نامه ام را نخوانی و نفهمی نمی دانم چرا اینقدر از عکس العمل تو می ترسم با اینکه به تو اعتماد راسخ دارم حس می کنم بالاخره عشق واقعی زندگی ام را انتخاب کرده ام این همه مدت برای بدست آوردن این عشق دست و پا می زدم و حالا بعد از سالها فهمیدم که بالاخره آن عشق واقعی چیست اما می ترسم از ابرازش می ترسم از به سرانجام نرسیدنش می ترسم این همه سالها تو کنارم بودی و همدم شبانه ام بودی و هر گز نفهمیدم که تو فقط یک دوست نیستی بلکه تو ستاره ی عمر منی که بدون تو چراغ زندگی من هم از نور دادن باز خواهد ایستاد امیدوارم که این حرف ها را نخوانی و هرگز به مکنونات قلبی ام پی نبری نمی دانم چرا از روبرو شدن با حقیقت اینقدر می ترسم نمی دانم چرا هیچ امیدی به جواب دلگرم کننده ات ندارم پس همان بهتر که نخوانی و نفهمی و جوابم را ندهی گلم می دانم که تو از جنس آسمانی و نمی توانی در کنار یک زمینی قرار بگیری می دانم که خانواده ی تو آسمان هرگز نمی گذارند که تو به زمین مهاجرت کنی اما در رویاهایم یادم می آید که تو برای به جنس من در آمدن اشتیاق داشتی نمی دانم امشب چه حالی دارم و چه می نویسم ولی اگر تو قبول کنی فقط اگر قبول کنی که با من همسفر شوی دلم را که با ارزش ترین چیز زندگیم است قربانی ات می کنم...... + نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت
2:18 |
فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است امروز سوم جماديالثانی است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر . كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظهی وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علی بايد در دنيا بماند. سی سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وی خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: - ای كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستوشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامههای نويی را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويی از عزای پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود. به ام رافع گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظهای گذشت و لحظاتی ... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روی محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود. شمعی از آتش و رنج، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند. با كودكانش. از علی خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسی نشناسد، آن دو شيخ از جنازهاش تشييع نكنند و علی چنين كرد. اما كسی نميداند كه چگونه؟ و هنوز نميداند كجا؟ در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجای بقيع؟ معلوم نيست. آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، ادامه مطلب + نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت
15:58 |
You are here: صفحه اصلی
با عرض پوزش تا روز شنبه دانلود فايل ها در بعضي ساعات با مشكل روبرو است.
آرشیو دسته ای صوت
آرشیو دسته ای فیلم
آرشیو دسته ای موبایل
آمارحاضرین در سایت : 19 نفر مهمانمطالب مرتبطعضویت در خبرنامه
تازه های فیلم
تازه های صوت
تازه های موبایل
تازه های نرم افزارلینک به ما
با قرار دادن این لوگو (کد) در وبلاگ یا سایت خود ما را در ادامه این فعالیت یاری کنید بیشترین بازدید ها
+ نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت
2:47 |
اگر خداونـد يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد ٬ من بيگمان ٬ ديدن تـو را آرزو می کردم دانیال جان
ادامه مطلب + نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت
4:41 |
یاد اش بخیر آن روز های که با دانیال میرفتیم فوتبال . خداوندا : ای کاش جای دانیال منرا میخواستی من نمیتوانم بدون دانیال زندگی کنم . + نوشته شده توسط اشکان عرشیا کاظم در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت
4:38 |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||