گریه می کنم اما کسی خبر ندارد ز حالم
تمام غمهای این روزگار می نشیند در خیالم
گریه می کنم در شب سیاه کنج خانه ام تنهایم
تنهای تنهایم دورم از آدمها کسی چه می داند ز غمهایم
کسی چه می داند که در این خانه چه ها کشیده ام روز و شب
کسی چه می داند که چه شبهایی سوختم تا صبح از تب
شوخی نکن عزیزم
این تو, تویی که گفتی عاشق تر از تو کس نیست؟
این تو که گفتی عشقت چون دیگران هوس نیست؟
باور نمی کنم تو از یاد برده باشی
من گفته بودم این عشق, زیبا چو خار و خس نیست
من, من, منی که بی من, تاب و توان نداشتی
من, من که گفته بودی عشقت به من عبس نیست
تو آن تویی که عشقت رسوای عالمم کرد
بی تو دگر هوا نیست, در سینه ام نفس نیست
باور نمی کنم نه, شوخی نکن عزیزم
این اشک و آه و گریه, این اضطراب بس نیست؟
کسی چه می داند چگونه سحر کردم شب چون اژدر را آخر
کسی نمی پرسد ز حال و احوالم نمی خواهم این دنیا را دیگر



